ادبی

این تمـنای قیامــت در دلم *****که شود محشور جانم با قلم --------------------------------------------------------------- آدرس اینستاگرام: baezzat.bahram

ادبی

این تمـنای قیامــت در دلم *****که شود محشور جانم با قلم --------------------------------------------------------------- آدرس اینستاگرام: baezzat.bahram

بروز و کمون جمال جانان

هر جا که دلی ست در  غم  تو

بی صبر و قرار و بی سکون باد

هر کس که ندارد از تو دردی

از حلقه ی  وصل تو  برون  باد

آنهایی که در ساحت معنا و روان شناسی باور تحصیل معرفت کرده اند می دانند پاردوکسهایی در این محدوده وجود دارد که البته در نگاه و نظر دیگران می تواند تناقض و تباین جلوه کند. برای فهم بهتر جمله ی آخر ، مثنوی معنوی مولانا یا دیوان اشعار شاعرانی که اهل معنا بوده اند و هستند بهترین شاهد است. بیشتر خواننده های معمولی در مثنوی معنوی مولانا تناقض های چشمگیری را گزارش می دهند . چنین گزارشی در رابطه با غزلیات حافظ هم مطرح است. هنگام ورق زدن دیوان یا منظومه های دیگر شیخ اجل نیز هر خواننده ی عوامی با این نکته مواجه می شود و به صراحت ، پژواک تناقض را از لابلای بلندی های حکایتها و سروده های این بزرگوار در گوش ادراک خودش احساس می کند. اینها هیچکدام بر دامن کبریا و خلاقیت معنایی ِ مولانا و حافظ و سعدی و  هر شاعر و نویسنده ی خلاق دیگری حتی گردی نمی نشاند. چرا که در نظر خود ایشان نه تنها تناقضی در کار نیست بلکه پای یک پاردادوکس التزامی  در میان است. به پاردوکسهای معنایی ، عالمان اخلاق و معنویان و تجربه گران  عوالم بالا ترتیبی قائل شده و آنها را به شمارش در آورده اند که می توان این کار را تحولی معرفتی در قاموس باور دانست. یکی از این پاردوکسهای معنوی ، جستجوی مرگ برای پرسیدن آدرس زندگی است. یعنی آدمی تا زندگی را از دست ندهد به دستش نخواهد آورد. شاید مفهوم ساده ی چنین پاردوکسی تخریب شدن از صفات ناسوتی و تحویل شدن به صفات لاهوتی باشد. بهترین بیتی که برای وضوح دادن به این معنی تا حال خوانده ام این بیت از مولاناست:

گر بمُردی تو  ز اوصاف  بشر

بحرِ اسرارت نهد بر فرق سر

برای درک لحظه های این مراقبه لازم به یادآوری است که این مردن ، مردن پس از زندگی نیست بلکه مردن قبل از زندگی است. اینجا اتفاقی به مثابه ی چرخه ی حیات و مرگ ققنوس رخ می دهد و از دل زندگی ، مرگ و از دل مرگ ، زندگی بیرون می آید. صراحتا برای خوانندگان عزیزم اقرار می کنم که از تفصیل بحث هراس دارم چراکه اینجا مساله ی وفاداری قالب به محتوا مطرح است و  چنین تضمینی رسالت باورم هست اما یقین ندارم که  این رسالت در توان زبانم نیز باشد. این بحث به قدری دور از مقدمات است که حتی انگار رابطه ای بین محتوا و قالب موجود ندارد. دلم می خواهد با یک بیان عاطفی محض ، سبد این بحث را پُر از سیب اشتیاق و امتیاز  کنم. و چه بیانی عاطفی تر از این ابیات ممتاز که :  

مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای

پیش رخ زنده کُشش کشته و افکنده شدم

برای آن که  خواننده ی عزیز از تمام زیبایی ها و شگفتی های  این مفهوم پاردوکسی لذتمند و بهره مند شود بندهایی  مکمل از سپهری نازنین را زینت خطاب قرار می دهم که حقیقتا اشارتی از بشارتی متعالی است:

چرا مردم نمی دانند / که لادن اتفاقی نیست

این بندها یادآور استدلالهای قران در مساله ی توحید هم هست که :

افلَم یَنظُروا الی السماء فوقهُم کیف بَنیَناها و زَیّناها

با این اوصاف آیا مردن قبل از زندگی رسیدن به حقیقت واقعی وحدت نیست؟ اصولا چیزی که تکراری نیست بیگانه می نماید اما در این مفهوم پاردوکسی ،روابطِ تداعیِ معنی برای هر آدم اهل دلی انگار آشناست. قلمروِ پاردوکس مورد بحث چنان وسیع است که با یک گوشه ی چشمی به زنجیره ی تاریخ هزار و دویست ساله ی شعر فارسی ، حلقه های محکم و برجسته ای را خواهیم یافت که هر یک پایگاهی والا برای درک مطلبند. به این ابیات برازنده و زیبنده از حافظ توجه کنید:

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود

در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

به نظرم این ابیات به قدری گویا هستند که بی پا و سر شدن ، مردن و دوباره متولد شدن ققنوس را خنیاگری می کند. اما آنچه محل توجه است سادگی بسیار است که به معما بدل می شود چنانچه :

دشمن طاووس آمد پرّ او

ای بسی شه را بکشته فرّ او

پاردوکس دیگری که اکابر معنا و اکارم معرفت در باره ی آن سخن گفته و به حواشی آن پرداخته اند پاردوکس فرزانگیِ ابلهان است.  اسلوب این پاردوکس ، به خصوصیت یک حماسه نزدیک است که امیدوارم در پست بعدی هسته ی اصلی این مفهوم متعالی ، با همه ی فراز و عروجی  که از معرفت دارد به سمع و نظر طالبان معرفت برسد.


                                                      بهرام باعزت

 

تنها دلم خواست که بنویسم و فقط همین

می دانم با معلول آغاز کردنِ سخن، عطفی بی معطوف به نظر خواهد رسید اما تنها دلم خواست بنویسم و فقط همین. بعضی مورد و مولودِ نادر و کاملا استثنایی در حالات دردناکیِ آدمی اتفاق می افتد که بیشتر به اجتماع ضدّین شباهت دارد . حالت و موقعیتی  که خودت را در عین آنکه می شناسی اما نمی شناسی . به تن و جسمت رنگی از دل می زنی . ظاهرت را با باطنت هماغوش می بینی . کاش می شد و می تو.انستم برای حداقل خوانندگان عزیزم بگویم که این بیت از مولانا را سطرِ آخرِ حرفِ دلم بخوانند:

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا     بگویم     شرح    درد      اشتیاق

وقتی همه ی عمرت را مثل فرزند مریم ، مجرد از تعلقات سپری کنی نمای زندگی ات جز شرح افسانه ای نمی  نماید. نگاهت را نخواهند فهمید چه برسد به چشمت که همواره ملبس به آبِ بی فلسفه ای است که اینبار به رغم مدعیان قدیم حتی غماز هم نیست.

و چشم چیست ؟

اگر نیست

برای بستن

تا من

در تو چشم بگشایم

بین معرفت و جنون هیچگاه ترک اولِی نکرده ام و مطمئنا هرگز اینکار را نخواهم کرد. بنابراین باز مثل ماشینی برنامه ریزی شده ترجیح می دهم اشتقاقی از خواسته ی استاد ازلی باشم که طوطی وار در پس ِ آیینه نگهم داشته و گفتنی ام که تنها دلم خواست بنویسم و فقط همین:

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن  شب   قدر که این تازه   براتم   دادند

شب قدر به زعم بسیاری در میان شب های ماه رمضان مستور و منظور است. در چنین شبی آدمی می تواند به واسطه ی تعطیل شواغل و علایق دنیوی به مقام جریده بودن دست بیابد چنانچه حافظ فرماید:جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

اما شب قدر در منظر و مشرب عشق و عرفان یک موقعیت حالی است و نه زمانی . حتی به اندازه ای این مفهوم یک موقعیت حالی ست که که اگر در نیمه ی روز هم دست دهد برای عاشق شب قدر تلقی می شود.

بعضی واژه ها در بسترهای مختلف مفاهیم ویژه ای دارند که بالاخص در ساحت معرفت و عرفان ، بسته به آستانه ی انقطاع از وجود و استعداد تجرید در عاشق و سالک ، این مفاهیم متغیرتر ظهور و بروز دارند. بیت دیگری که در متن غزل 183 مثبوت است چنین تغیری را عینیت بخشیده است :

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق   بودم   و  اینها    به  زکاتم دادند

کلمه ی مستحق در این بیت به معنای داشتن استحقاق نیست بلکه به جای « نیاز داشتن» استفاده شده است. چنین حالتی موجب توجه حضرت جانان است. یعنی وقتی عاشق خودش را از همه ی دارایی های خُرد و کلان تهی و از نیاز و عطش پر ببیند مورد توجه جانانش قرار می گیرد. معادله ی ساده ای هم هست که توجه محبوبی غنی بر عاشقی فقیر و نیازمند طبیعی است و دور از ذهن نمی نماید.که او بی نیاز و کریم است و عاشق فقیر و محتاج.

                                              

                                                                                                                                                    بهرام باعزت

به نام حضرت عشق


این فرصت و وقت را جهت نگارش پستی جدید به مصداق این بیت از حضرت مولانا :

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

و نیز به حکم  این بیت از حضرت حافظ که :

وقت  را غنیمت  دان  هر  قدر  که   بتوانی

حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

مغتنم می شمارم ضمن اینکه  خود وقت از مفاهیم و اصطلاحات مهم عرفانی است که از جنس حال و مقام است.  وقت ، نوعی «بی‌وقتی» و رها شدن از سیطره ی زمان و مکان است. وقت ظرف شهود و مشاهده ی عارف است مصداق جام جهان نما. وقت یعنی حال وارده بر دل سالک.

هجویری در کشف المحجوب می گوید: وقت آن است که انسان  بوسیله ی آن از ماضی و مستقبل فارغ شود، چنانکه واردی از حق در دل او بنشیند. وارد شدن آنات و لحظه ها به دل عاشق سالک  ، معرفت او را نسبت به خود و هستی افزایش می دهد.

هر وقت معرفت انسان از خود و هستی بیشتر شود آگاهی او از فقر خودش بیشتر می شود و این آگاهی باعث می شود او وجود خود را فقیر و علایق خودش را حقیر ببیند و طبعا از مشعوف و مغلوب شدن به فقیر و حقیر شرم می کند و نهایتا محبوس و محدود به تعلقات نمی گردد. از طرفی انسان عاشق  متناسب با حذف خود و حیات ظاهری به اخذ غیرِ خود و حیات باطنی  موفق می شود و بتدریج جان جسمی را تضعیف و جان علوی را تقویت می کند یعنی از حیات حدودی کاسته و به حیات ودودی می افزاید. ودود یعنی کثیر الحب (بسیار دوست دارنده) و این یعنی آدم عاشق در این مرتبه ، تک تک ذرات هستی را دوست می دارد و این افزایشِ دوست داشتن ،  مساوی با افزایش معرفت یا همان خبر است که  مجدداً  با افزایش جان تناسب دارد :

جان    نباشد جز   خبر  در   آزمون

هر که را افزون خبر جانش فزون   (مولوی)

و افزایش جان  موجب افزایش  طلب و طمع و تمنا در انسان عاشق می شود که با افزایش ناله و زاری متناسب است  چنانچه حافظ می گوید:

بنال   بلبل  اگر  با   منت   سر  یاری ست

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری ست

و اما :

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو   چو   بیرون رود   فرشته  در آید

دل خلوتخانه ی انسان عاشق است  و مبادی و ابتدای  خلوت ،خلوت به جسد است . یعنی انقطاع از خلق و دنیا .  در این خلوت بدون انقطاع از دنیا ارتباط با معنا حاصل نمی شود. اما کمال خلوت در خلوت به خرد است. در این مرتبه از خلوت ، عاشق ضمن اختلاط با خلق و دنیا با خدا و معنا هم ارتباط دارد. در این خلوت ، دنیا قدرت آن را ندارد که در ارتباط با معنا مزاحمت ایجاد بکند. سعدی در این خصوص بیت زیبایی دارد:

هرگز   وجود حاضر  و غایب شنیده ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

مولانا هم اشاره ی زیبایی به این مرتبه از خلوت  دارد:

اینکه  گویند اولیا  در  کُه  روند

تا   ز چشم مردمان پنهان  شوند

پیش خلق ایشان فرازِ  صد کُهند

پای خود  بر چرخ هفتم می نهند

پس دل که موسوم و موصوف به این خلوت است به فرض ارتباط با دنیا از مزاحمت دنیا محفوظ است. بنابراین تا زمانی که غیر حق در دل مزاحمتی برای حق ایجاد نکرده دل همان دل است در غیر این صورت دل اگر نسخ هم نشود حتما مسخ خواهد شد.

با این سابقه و ذائقه در توضیح دل آورده اند که حقیقت دل از این عالم نیست و دل در این عالم غریب افتاده است و آن گوشت پاره ظاهر وی است و پادشاه جمله ی تن دل است و تمام اعضای تن لشکر  وی اند و معرفت خدای تعالی  و مشاهدت آن حضرت جزو صفت دل است. از این بابت است که حکیم نظامی حیات حقیقی و انسانی را منسوب و مربوط به عالم دل می داند  :

زنده به جان خود همه حیوان بود

زنده  به دل باش که جان آن  بود

امیدوارم با راهیابی به عالم دل و اسقاط تعلقات ، به استهلاک در عشق معرفت یابیم.


                                                                            بهرام باعزت

                                       


فرازی از مثنوی سفر (قسمت آخر)


اگر      توفیق     بار      عام    یابی

«رسیدن»    را     به  منزلگه  شتابی

به   محضرگاهِ    او   داری    سلامی

سلامی   کز    دلت    دارد       پیامی

سلامی   گفته ام    من   بر «رسیدن»

شنیدن    کی     بود     مانند      دیدن

سلامی    که     پیام    عاشقی   داشت

نهال    دل   به    خاک سینه می کاشت

من    و    آن دلبرِ    محصورِ     زیبا

حصار    عشق    را    کردیم     احیا

که     زندانی ِ    دردِ    عشق    باشیم

درِ         زندان    آزادی       خراشیم

دلی    که    بند     ناگردد   به    جایی

به      بند عشق خوشتر   از    رهایی

نگاه    او   پُر     از    بیدادِ    افسون

دلم    از او نه   چندش بود  و نه چون

هر   آن گویم   نباشد   جز  که   واهی

سفیدی   را   که   دیده   در   سیاهی؟!

که  لحنش   گوش جان   را بود گر کام

نبود   این کام     را    آخر    سرانجام

نگاهش    موج ِ   بحری    آشنا    بود

دلم    بی وقفه   در   حال   شنا    بود

بر   آن    درمانگری   از    ارجمندی

نباشد   هیچ      چون   من    دردمندی

منم      آن    رهروِ    ره     ناشناسی

چه    شب ها   گشته ام  او را به پاسی

چو   او   را   دیدم   و شیدایی ِ   خود

عجب    دارم   از    این  پیدایی ِ  خود

کنار   او   ز   خود   گفتن  تباهی ست

چنین   عهدی   یقینا  عهد    واهی ست

به        عطر   آن   شمیم     زندگانی

چگونه    بشنوی    بویی    ز   جانی؟

سخن   گوید   به لحنی   برتر از   ناز

به   گوش جان لطیف   و نغز و دمساز

من   و او   تا   سحر   با   هم نشستیم

در   خلوت   به   روی   غیر    بستیم

از   این خلوت   گرفتم   تا  که   برگی

رهایی    یافتم       از   کام      مرگی

مرا   از جان   سخنها  گفت  و  بی گاه

به    جانم   آتشی  زد همچو   در   کاه

سخن   از گلشن   جان   گفت   با   من

که   جانی   دارم اکنون   گل به   دامن

به   هر  جا   گفته این دامن که مگشای

که   خواهم گفت با تو روزی این  جای

مرا طاقت بسی    طاق  است و مهجور

شود  کی   فرصتِ     دیدار    مقدور؟

نشانی   در کف و دورم  چو از دوست

چنین   مغزی نگنجد   هیچ   در پوست

چو گفته نیست  حرفش   سست    بنیان

امید   من   به    عهدش است  و پیمان

که   بی    او   زندگی تلواسه ای  است

چو   زهری   محتوای کاسه ای   است

کسی   که   بیند   او را  لحظه ای چند

چو   طوطی   دم   زند پیوسته  از  قند

مدار       صحبتش       بر     آشنایی

به    شاهی  سایه ای   نیک از  همایی

کسی بینی  در   آن   نخجیرگاه   است

که بر مُلک   دل و   جان   پادشاه است

وگرنه   هر سری در آن   سرا  نیست

که  تنها   واژه ی  مردی  نه  کافیست

یکی   حلاج     باید    تا    که   گامی

نهد   در پیش   و   هم   دارد   دوامی

اگر   روزی   رسی   بر این   گذرگاه

یقین   دان  که    رسیدی   آخر    راه

به   راهی  که   نگردی   باز  از  آن

همان راهی که  ختم است او به جانان

همان   راهی  که   قبل   از ما  سپرند

همانهایی   که    گوی   عشق    بردند

 

بهرام باعزت

 

 

فرازی از مثنوی سفر (قسمت دوم)

به   حرفِ نازک   و با   ناز  توأم

دلم   را  نازکانه   ریخت   در هم

جوارش بر زمان گو   مهدِ خوابی

کزو     شد    بی  زمانی   آفتابی

شدم روشن ضمیر  از   بی زمانی

که   دیدم     آشکارا    هر   نهانی

ازین روشن ضمیری هست  روشن

که روشن  بر  ظرایف  شد  دل من

نبود او  دیگر آن  طفل ِ  شکر ریز

که بود  او دختری  اکنون دل انگیز

سیه   پوشیده   سر  تا  پا چو ابری

که طوفانی  کند هر   بحرِ   صبری

سیه     چشمان   او  آنگونه    مقبل

حنا    بسته  به   دستِ  سِحرِ   بابل

به قد معنی   کننده   لفظِ    موزون

که موزونی   از آن قامت  به قانون

به زیبایی   بساطِ    حلقه    و   دام

رمیده دل ترین جان  را   کند   رام

نپنداری   برد سود   تو    از  دست

که او رهزن به هرسرمایه ای هست

در این قصه نه   از بردن سخنهاست

که  قصه   قصه ای  از سوختنهاست

نگویی    که    نکردی    هیچ  کاری

که او آرد    دمار   از    روزگاری

چو  چشمت  دیدنش   گردن   بگیرد

شرارِ  اشک     در     دامن    بگیرد

دلی   را که   از او اندیشه ای نیست

بریده    داس عشقش ریشه ای نیست

کسی   که   رفته   با   او راهِ    ایام

گمانش    گم   کند   راهِ     سرانجام

خیالت    گر    گل ِ   او    می نگارد

حسابِ   خارِ   عشقش   نیز   دارد؟!

که  با    شمع   جمال  جان   گدازش

نماند جز  که    از    پروانه    رازش

به    ناز او    نیازی   کس چو   آکند

اساس   هستی اش   از   هم     پراکند

دلی   که    شعله ی   او بیشتر    بود

یقین  که هم   بر او   بیشش نظر  بود

که    هر لحظه از او  گر    نو بهاری

ببینی ،  خوش   که    آری   جویباری

دلی   که    بگذرد    از   این  گذرگاه

سلامت      بگذرد   از او  به   ناخواه

نگاه     او    کلاسی   هست    پُر بار

برای   آن    که   شاگردی ست هشیار

ز سر تا پا اگر چه  خود   سیاه   است

سیاهی ِ  جهان   در   او   تباه    است

نگاه   و    دل   کند    با   هم    تبانی

که   لذت   دزدد   از    او    در نهانی

ولی   آن   کس   که او را پاسبان  است

جناب    لذتِ    عور   و   عیان   است

به    تنها      یک   نظر    دیدن  کفایت

که      بر   لذت     شود    آدم  هدایت

بیفتد      آدمی     در      بندِ     تأثیر

از آن    زیبایی ِ  دایم     به      تکثیر

گلوگیرِ       دل      دیوانه        گردد

از   او نازی   که    در  پیمانه  گردد

توانی    در    عدم    بینی     وجودی

بصیرت   را    اگر   با توست   جودی

به شمعی   جُستن    از     نور    تجلی

قیاس      کوه    باشد    با   چو    تلّی

حوادث    را عنان    در    دست گیری

نباشی   گر   به   دست   خود   اسیری

زیان    با    توست   اما سود   با چرخ

بیا   پس تو   بکن   تعیین   این    نرخ

چو غنچه تا  به گل بودن    سفر    کن

به رُستن   عالمی   را   با   خبر   کن

که   دنیای    درون    توست     باغی

بگیر   از باغ    جان    خود   سراغی

به   صبحی  که  بر آید   مهرِ   رخشان

بر آ   تا   که   شوی   پرورده ی   کان

جوارِ جان ، جهان ِ    دیگری     هست

توان   آنجا   به هر  چه عشق    پیوست

توان    تیشه    زدن   بر هر رگ  و بند

چو   فرهادی   زدن    بر عشق    پیوند

توان    بر   دلبری   گاهی    دلی باخت

توان    کاخی   برای   عاشقی    ساخت

به    طفلی   که   درون   ماست  گاهی

رسیدن   می توان     از    راه     آهی

.........

رسیدن   نکته ای   نغز   و    بلند است

برون   از هر کمند   و هر چه بند است

عروسی   هست   مه   رو   ماه غبغب

که   مهرِ  روز هست   و ماه   در شب

«رسیدن»    را نخوانی   واژه ای عام

که   او  را هست   با  تو   خاصْ پیغام

نه   مقصد نه  هدف منظور و حرفست

غرض   از این سفیدی نه که    برفست

رسیدن   رفتنست   از   قال   تا   حال

گذار   از نارسی ها   است   و از کال

رسیدن   جلوه ای   از    آرزو   نیست

که   بر قصدِ نماز او جز   وضو نیست

عبور  از ظن   و شکها   تا یقین  است

نهادن   پشتِ   سر آیین   و دین   است

نهادن    غصه ی    دیروز   و    فردا

شنیدن   قصه ای     از    لحظه    تنها

فراتر     از    جزایی      و     گناهی

رسیدن   تا   به   اشکی   و   به   آهی

رسیدن   تا      به     دنیای    بزرگی

که   خوبست   حال   برّه   پیش گرگی

به   هر کانی   در آنجا   لعل    روشن

به   هر   دامن   ز کوهی هست  معدن

به    معنی    جاده ای    از    ناتمامی

که    دارد    نه   نشانی   و  نه   نامی

قدم    را    می دهد   این جاده    تعلیم

نگردد   بر     بلند    و    پست   تسلیم

چو   آن       جانان ِ  آموزنده    جانی

قدم       را    او    بیاموزد     روانی

به   غواصی    یکی    دریای    ژرفی

که    ناگنجد   به   نحوی  و به صرفی

توان    در نحوِ  محوش   جستجو  کرد

نگاهی   تازه    از   این   شستشو کرد

اگر   این      پرتوِ    دل    را    ببینی

گذاری  خود    سراب   و   ره  گزینی

که   مفهوم  «رسیدن»   اقتضایی ست

بگویم  این   به جرأت  که قضایی ست

نمی خواهم   به   تقدیر   آورم    روی

کنم   این آب را  جاری   در آن  جوی

که   اصل   و فرع را گاهی ست پیوند

شود   این   جای ِ آن   یک  گه   گلوبند

تغیرهاست    گر در   ماه   و  در سال

همین    تغییر     را    دارند    احوال

و  این تغییر تفسیری ست   از   رنگ

که  حتی   می پذیرد  نقش از او سنگ

کتاب    هستی     و   گردنده    کیهان

پذیرنده     شده   از     رنگْ    عنوان

پُر   است   از تازه    و نوهای  بسیار

به    رنگارنگی ِ     هر   جمعه  بازار

همیشه   چون   جو   و گندم   و ارزن

فلک   را    تازگی ها   هست    خرمن

که  او را گر   به   ژرفا گوهری است

به   پای    تازگی آورده    در    دست

که   حرفِ   روزنش     از  روشنایی

حدیث        تازه ای      از     آشنایی   

که   مانوس است  او را صبح   با شام

از   آن رو که   نویی را کرده  او رام

ز   کارِ   نو  شدن این   چرخ  گردون

نباشد    لحظه ای    کوتاه   ،   بیرون

به   هر  تابِ   جهان  که زندگی هست

چو  مهدی  طفل  را   ورزندگی هست


بهرام باعزت