به یک گاهی بیا بی گاه باشیم
بیا تا یک قدم همراه باشیم
شود گر مختصر با من ره آیی
چه دیدی ! شاید آیی تا رهایی
اگر چه ما به هم یک ناشناسیم
ز یک مو آشنایی گر چه تاسیم
ولی ما که کسی جز هم نداریم
به غیر از بی کسی ما غم نداریم
دراین غربت سرا زانو به آغوش
چنین غم کی شود ازمافراموش؟
غم و ما معنی آن جمع باشد
که در اوجان ما چون شمع باشد
چنان از شمع جان سوزیده جانم
که ترسم سوزد ازشرحش زبانم
به تخفیفی که جانش ناگریزد
اگر گویم دل از دنیا بریزد
مگر قولی به من منظور داری
مرا از حیرتت معذور داری
نپرسی این چرا اینگونه دَمساز
نپرسی آن چرا دَم را برانداز
سخن که آمد اینجا خواه ناخواه
دلم خواهد شوی از سرّی آگاه
درین راهی که می گویم سراسر
ز حیرت بر زبان : الله اکبر
دراین ره منزلی هست ازتکامل
که راهی می شوی ازغنچه تا گل
بده پرواز جانت را چو بازی
برای صید یک تیهوی نازی
نباشد در توانایی ِ صد مرد
نهادن یک قدم در این رهِ فرد
نمی دانم مرا کام ست ؟ پیغام؟
همین دانم که من مستم ازین جام
چو میخانه نشینی از خرابی
برون شد را به دنبال طنابی
شبی حبل المتین ِ آه جُستم
شدم بالا ودست ازخویش شستم
به کاری که ندانی آن چه کارست
ولی دانی که تنها کارِ چارست
زدم دست و به فتوایی ز باور
سفر در اوج باور شد میسر
نگو با من ازین دَم پرده بردار
که مَنعم کرده از این کار دلدار
به پای بی سوالی طی کن این راه
نگویی تا که هی استغفرالله
در این گلشن نپرسد کس ز بلبل
چه چیزی دیده و بشنیده از گل
بلند است آشیانه تا به عنقا
بلندی از ثری بین تا ثریا
نباشد کار ایمان کارِ بازو
نسنجد پس کس ایمان با ترازو
شبی از کوچه ی دل می گذشتم
که چشمم خورد به طفل سرشتم
همان کودکِ از جان اقتباسی
همان آدمکِ روانشناسی
به لبخندی که درادراکِ هُش نیست
ومستی زاتر ازاوهوش کُش نیست
مرا دنبال خود تا بی نشان برد
نمی دانم کجا شاید به جان برد
غرض آنجا ز خود بس دور بودم
به یک رویای شیرین- شور بودم
جمالی داشت معصومانه شیرین
به شیرینی چه معصومانه آیین
مرا تا بی نشانی بود دمساز
چنانچه خود ز خود نشناختم باز
پس از آنی که گم کردم خودم را
بنای گفتگو بنهاد و دَم را
چنان شیرین سخن می گفت محکم
به من ناآشنا بود آن چم و خم
منی که خود سخن پرداز دهرم
معانی و بیان مغلوبِ سِحرم
به زنگی گر زنم من نقشی از روم
نگردد بر کسی این نکته معلوم
سخن از چشمه ی طبعم چو جوشد
گمان ِ تشنه آب از من بنوشد
خلیلانه سخن را گر کنم تیز
ز اسماعیلها سرهاست سر ریز
سخن گویم گر از لیموی شیراز
مذاق جان چشد خرمای اهواز
سخن ،حرف از رسالت نیست اکثر
سخن با من ولی وحی از پیمبر
مرا در کوره ی دل اخگری ناب
که با او سازم اینگونه زری ناب
به هر گوهرکه با دل سفته ام من
چه اسراری نهانی گفته ام من
همه اهل سخن را دل ، دگرگون
من اما هم دلم خون هم جگر خون
نوازش کرده بعضی را اگر باد
مرا کندست طوفان بیخ و بنیاد
اگراز دیگران شد جامه ای چاک
من آن سینه دریده عاشقم پاک
نه من از ننگ می گویم نه از نام
نمی افتم به این بند و به آن دام
نخوانم هیچ از دیروز و امروز
که من بر درس ِ حالم دانش آموز
اگر گویم ز هجران یا وصالی
نجویم جز ازین گفتن کمالی
ز هر عشقی اگر خاکستری بود
من اما نیستم جز توده ای دود
اگر مِیلم کشد گردن کشیدن
جهان گردن بچرخاند به دیدن
که من شاگردِ مهدِ آفتابم
جهان را گیرم اما در نقابم
سطوری بود کم از دفتری چند
مگر حاصل شود بسیار پیوند
نمی خواهم سخن بی ربط باشد
خداناکرده حرفم خبط باشد
که هر حرفی نباشد حق دلیلش
به حقی کس نپندارد جلیلش
بهرام باعزت
دلم گرفته است
کاش باران بیاید و با صدای شُرشُرِ قطره هایش
یک دل سیر ببارم و گریه کنم
ای پدر ! وقتی با خیال تو همآغوش می شوم
دلم می خواهد از اوج هزاران پائی ِ خواهش
در همه ی وسعتِ این خاکِ سیاهکار
که گناهکارانه تو را از من گرفت
لذتِ با خیالِ تو بودن را ببارم
و مثل باران ، شستن ِ سیاهی را ایثار کنم
اما این روزها هیچ لبخندی بر لبهای باران نیست
انگار گناهِ این خاکِ سیاه ، دامن او را هم گرفته است
که هنگام رفتن تو ،
نقش قدمهایت را معصومانه از زمین شست
تا در پیشانی اش داغ این کراهتِ تقدیرنما بر جای نماند
باران ! لبخند بزن و ببار !
که من از همان روز اول ،
با شُرشُرِ قطره های اشکم
از زمین و آسمان
و حتـــی از نقابِ شیشه ای تو
سیاهی ِ کراهت را شسته ام
و این هستی ِ فلسفه مدار را
بی فلسفه بخشیده ام
باران ! ببار !
که دلم هوای یک دلِ سیر بارش وگریه کرده است......
بهرام باعزت
این صمیمانه ترین دار و ندارِ عاشق است
که به عشقی که همه دار و ندارش رفته در راهش ز دست
از صمیم دل بگوید که تو درمانی مرا !
آفرین و آخرین دلبسته ی جانی مرا !
یاد دارم سال ها قبل از سفر در «زندگی»
در حصار صبحی از مِهرِ حماسه
غرقِ در بالندگی
در سراسیمه ترین مجنون تباری
در جنونِ لیلیِ خواهندگی
عاشق زیباییِ یک زن شدم
یا اگر بهتر بگویم:
در مکررهای طاعاتِ فرشته سانِ خود
من دچار ظن شدم
او به جز حوّا که اینک
در نگنجد جز که در خوابی و رویایی نبود
هر چه آنجا بود گرچه غیر زیبایی نبود
لحن چشم مست او اما از این زیباگری
فصل دیگر می سرود
فصلی از بیم و امیدِ لحظه های بی زمان
که نگنجد به یقین
در خیالی از گمان
شعله ی بی تابِ حسرت در دلِ فانوسی ام
از گذرگاهِ همان بیم و امید
طفل بی گاه وجودم را به آب انداخت همچون موسی ام
دست زیباییِ او چون آسیه
برگرفت و پروراند
عشقِ اقیانوسی ام
عاقبت در یک قضاوتگاه بی اصل و اساس
که به عشق و به عطش در او نبود
حرمتی از جنسِ پاس
لایق سوگندِ آتش شد
سیاووشانه جانی که عطش را بُرده بود
ارث از نسلِ بلند و اصل کیکاووسی ام
بی گمان
من کنون تبعیدی ام در این جهان
یک شرافت پیشه که با مهر و صبحِ خواهشش
شد شروعِ کاهشش
فطرتِ عاشق کُشِ زندانِ پستِ این زمین
در تراوشگاهِ حوّای دلم
کرد سرب داغ حسرت جاگزین
این جدایِ عشق
یا شاید خدای عشق اکنون در حصارِ فاصله
بی شکایت ، بی گِله
بی نویدِ چلچله
سور و ساتِ عیدِ پیوستن به او
ساغرش هست و سبو
چشم و اشکی که پُرند از های و هو
کاین صمیمانه ترین دار و ندارِ عاشق است
که به عشقی که همه دار و ندارش رفته در راهش ز دست
از صمیم دل بگوید که تو درمانی مرا !
آفرین و آخرین دلبسته ی جانی مرا !
بهرام باعزت