دلم مثل شعله ی فانوس سوسو می کشد
دلتنگِ تو هستم . چه می شود کرد؟ همیشه فاصله ای است
فانوسِِ آویخته از ستونِ نهانخانه ی باورم را بر می دارم
و از نردبان زهوار در رفته ی سردابه ی زندگی ،
پائین می روم تا مثل هر روز به دالانهای درونم سرک بکشم
تاریکی ژرفی ست. من هستم و باورهای بی شکلی که شبیه هیچ اند
مثل غروبِ سنگی و سردِ امروز ، پُر از سنگینی ِفراموشی ام
برای لحظه ای یادم می رود که در این سالهای طولانی ، چشم به راه چه کسی بوده ام
که هر از گاه سر از این آوارگاهِ تاریک در آورده ام
این انتظارهای مداومِ هزارساله ، انگیزه ی زندگی من هستند
درست شبیه عقربه ی کوکیِ ثانیه شمار ، مدام از پله های زمان بالا رفته ام
و اکنون در پرتگاه سیری ناپذیرِ حرکت ، سراغ ِ کسی را می گیرم
انگار سایه ی یکی، تکه ای از نگاهم را می دزدد. فانوس را می چرخانم
شعله ی فانوس قبل از هر سوئی ، سمت دلم را روشن می کند
و« دلتنگِ تو بودن » را به وضوح در روشنیِ دلم لمس می کنم
لبخند می زنم و مثل همیشه تو را از زیر آوارهای درونم بیرون می کشم
فانوس را کنار تو روی زمین می گذارم و به خاک می افتم و در تو منتشر می شوم
«بهرام باعزت»
پاسخ آینه ها سنگی نیست
برف و غوغای زمستان همه دلتنگی نیست
همه دلدادگی و عشق، زمستان رنگ است
دل هر فصلی نیز
به زمستان تنگ است
فصل دل بیشتر از عامه ی فصل
که بهار است زمستان در اصل
آنچه بخشیده به این فصل ، چنین ناموسی
که به سر، شورِ قلم هست چو اقیانوسی
سرگذشتی ست اساطیری و دقیانوسی:
آن زمستانِ انالحق پیشه
داشت انگار به خاک دل منصوری عاشق، ریشه
عصر بی تاب و جنون باری بود
بود بازیگر رویای بهشت موعود
بال بال از پی یک برکه که نیلوفر و باران به هم عاشق بودند
و از این آتش جانسوز نمی آسودند
او به جا آمده بود
که دهد هدیه به نیلوفر حسرت اندود
نردبانی که رساند او را
تا به باران و صعود
برف چون پنبه ی رنده شده پُر می بارید
کز زمین غیر سفیدی همه رنگی تارید
مرد عاشق که سر قول و قرار آمده بود
کوچه را چندین بار
تا به آخر پیمود
ناز کز فطرت معشوقه پذیرد تفسیر
سببی هست به بدقولی او و تاخیر
همگی از گذر و کوچه و آن عصر و غروب
از نیازی که محب آورد و ناز که دارد محبوب
بود پُر از آشوب
مرد عاشق به سیاهی که از آن دور می آمد نگریست
دل او مامن شادی شد و شادی را زیست
چشم بر چهره ی او خواست به دقت بیند
آرزو- رنگ گلی از این حدس
شاید این سان چیند
برف اما هوس سنگدلی در سر داشت
تک تک نقش قلموی نگاه او را
پرچمی کرد سفید
و به تسلیم افراشت
شدت برف چنان بی سر و بی سامان بود
چشم را چشم نمی دید مگر طوفان بود
سایه نزدیک می آمد آرام
در فراسوی خیالات تنیده به گمان و ابهام
ناگهان برف گلوله شده بر صورت مرد
خورد و آوردش درد
لحنِ از ناز پُرِ خنده ی معشوقه ی پُر ناز و ادا
با سر و دست فشان ، رقص کنان برفِ چمان در غوغا
در سکوت کوچه
شورها کرد به پا
این تپش از ضربانی که دم از زندگی و جان بزند
بود بس جان افزا
مرد عاشق به شقاوتگریِ چشم به راهی بودن
لحظه ای را حتی
با خیال رخ جانان غم دل فرسودن
اندیشید
و چه زیبا نخ احساس طرب را
به خیالی دیبا
در دل خود ریسید
چشمهایش را بست
و به بوی خوش محرابی معشوقه از این دنیا رَست
انتظاری که در او جان به رهایی برسد
تا به رویشکده ی پاکِ فدایی برسد
مسلخ عشق اگر که سرد است
گر نوایی که از این زخمه بر آید درد است
لحن او خود گویاست
که حریفش مَرد است
و همین مردی را
نه که عاشق
که صفا پیشه چو معشوقه هم آرد بر جا
از همین جلوه ی راز
دست معشوقه به ناز
از سر و صورت او با هوس و خواهشی از جنسِ نیاز
تکه تکه
دانه دانه
برفها را برداشت
و سپس بر لب او بوسه ی شیرینی و گرمی را کاشت
داغتر از دل دلداران بود
بوسه ای که به زمین هر چه زعشق
تا کنون کاشته ای بود درود
از همین خاطره هست و اظهار
که زمستان بی شک
عاشقان راست بهار
«بهرام باعزت»