ریخت روغن از چراغ من که مادر نیز رفت
کس نمی داند به جان من چه رستاخیز رفت
شمعی از بادِ سحرگاهی نیابد ایمنی
ای طبیبم هر چه بشتابی تو فرصت تیز رفت
چشم من خفت و فلک از باغ سیبم را ربود
هر چه دانی بُرد از من با درشت و ریز رفت
پاسبانی را زمانه تا که یادِ من نداد
پس سراغ گنج من بی ترس و بی پرهیز رفت
من چه آسان دادمت از دست ای رویای پاک
بعد ازاین کابوس باشد گرچه رویا خیز رفت
بهرام باعزت
اینک به میهمانیِ ققنوسی ام بیا
یک شمع از طهارتِ محراب هم بیار
در سرکشانه ظلمتِ این پرسه گاهِ عشق
شاید نیاز را به نمازی بر آوری
باشی حواس جمع :
اینجا نه عاملی تو و نه اینکه داوری
اینجا تو شاهدِ شبِ معراج ِ باوری
اما مگو به کس که در این رهگذارِ سرد
بودی تو همنشین یکی از تبارِ درد
«بهرام باعزت»