تبسم می زنم به باران سردِ شبانه ی پاییز
که داغ دلم را باور کرده است
باور او
همه ی ناباوری ها به ریواس و نیلوفر را
تدفین خواهد کرد
و روزی
آسمان ابری و
داغ - رنگِ پس از باران پاییزی
به همه ی ناباوران
ادراک خواهد بارید
که شقایق داغ دیده
هیچوقت از شحنه ها و دشنه ها
توقع باغبانی نداشت
و دادا ! تک درخت بوته زارِ بی کسی هم
«بهرام باعزت»
یک روز بی هوا چشمم به آینه افتاد
نمی دانم چگونه در ورطه ی خاموش درونش لیز خوردم
و در کمال ناباوری با عکس تنهائی خودم روبرو شدم
عجیب بود نه صدای قدمی و نه لحنی از قانونی که آرامشم بدهد
من و عکس تنهائی ام انگار
در تنگنای زمان ، شعله و بادی بودیم که از سمت نهاد بشر ،
مدام اوج می گرفتیم و فرو می نشستیم
غمی موهوم به من تبسم می زد
شاید هم قیافه ی واقعی تنهائی ام بود
اما من چگونه می توانستم با لخت ترین اندام باور ،عشقبازی کنم
در حالی که آلوده به تردید بودم
اعتراف می کنم سفر به درون آینه سفر به تاریکی ست
اما این جاده ی پر از تهی ،
چنان امتدادش را در تو می ریزد
که صدای زنگ قافله ی گمشده ات را می شنوی
که از دوردست به گوش می رسد
برای همین هم هست که از آن بعد ،
همیشه میان تنهائی و خودم در آمد و رفتم
و از پشت آینه صدائی را می شنوم
که از تراشیدنِ پیکری یا تصویری از گمشده ام بر می خیزد
«بهرام باعزت»