ادبی

این تمـنای قیامــت در دلم *****که شود محشور جانم با قلم --------------------------------------------------------------- آدرس اینستاگرام: baezzat.bahram

ادبی

این تمـنای قیامــت در دلم *****که شود محشور جانم با قلم --------------------------------------------------------------- آدرس اینستاگرام: baezzat.bahram

فانوس

دلم مثل شعله ی  فانوس  سوسو می کشد

دلتنگِ تو هستم . چه می شود کرد؟ همیشه فاصله ای است 

فانوسِ آویخته از ستونِ نهانخانه ی باورم را بر می دارم

و از نردبان زهوار در رفته ی سردابه ی زندگی ،

پائین می روم تا مثل هر روز به دالانهای درونم سرک بکشم

تاریکی ژرفی ست. من هستم و باورهای بی شکلی که شبیه هیچ اند

مثل غروبِ سنگی و سردِ امروز ، پُر از سنگینی ِفراموشی ام

برای لحظه ای یادم می رود که در این سالهای طولانی ، چشم به راه چه کسی بوده ام

که هر از گاه سر از این آوارگاهِ تاریک در آورده ام

این انتظارهای مداومِ هزارساله ، انگیزه ی زندگی من هستند

درست شبیه عقربه ی کوکیِ ثانیه شمار ، مدام از پله های زمان بالا رفته ام

و اکنون در پرتگاه سیری ناپذیرِ حرکت ، سراغ ِ کسی را می گیرم

انگار سایه ی یکی، تکه ای از نگاهم را می دزدد. فانوس را می چرخانم

شعله ی فانوس قبل از هر سوئی ، سمت دلم را روشن می کند

و« دلتنگِ تو بودن » را به وضوح در روشنیِ دلم لمس می کنم

لبخند می زنم و مثل همیشه تو را از زیر آوارهای درونم بیرون می کشم

فانوس را کنار تو روی زمین می گذارم و به خاک می افتم و در تو منتشر می شوم


«بهرام باعزت»


چقدر گذرگاه خیال تو رویایی و چشم نواز است

هر فراغتی که دست می دهد

به این گذرگاه می آیم

همیشه انتهای من به ابتدای این گذرگاه می رسد

و خیسی چشمهایم به سبزه زاری از باورت

هر روز به انتهای خودم سر می کشم

تا از ابتدای تو سر بروم

و هر دفعه چشمهایم خیس می شوند

که طبیعت باورت سر سبز باشد

کاش هیچ گذرگاهی به معنی جاده نبود

و هیچ جاده ای به معنی غربت

و هیچ مسافری به معنی غریب


«بهرام باعزت»


روزی که فاصله ای بین ما نخواهد بود

به دیدنت خواهم آمد

شاید عصری که

همواره ابعاد ساده ای از سکوت و دلتنگی دارد

و شاید نیمه شبی که

همیشه از پنجره اش به وسعت منظره ی تنهایی خیره هستم

بگذار این خواب شیرین را تا تو بیاورم

که با تو بودن

راز دلم هست

و جای بازی خیالم

اما

راز دیگر این هست

که نام ها

و شاید واژه ها هم

علت بیگانگی ها و دوری ها هستند

و چه اقرار شرافتمندانه ای

که می دانم

این عصرهای پر از سکوت و دلتنگی

و این نیمه شبهای خیره مانده به تنهایی

قصدشان

دچار کردن من به بی نامی و بی واژگی ست

تا آنقدر در  این دچاری پیش بروم

که فاصله ای بین ما نباشد


«بهرام باعزت»

ای ققنوسی که.......

ای ققنوسی که روزی در فراسوهای زمان

از  بال بال زدنهای آتشگونی

آفریده خواهی شد

در پس ِ  ناگاه هایی که آئینه ها

انعکاس سوختن  را

 به حماسه ی آتش و جان

تجلی خواهند داد

پیچکی باش به دور تماشای  شعله ای

که در رُستنگاهِ  شبانه و مه آلودِ نگاه

جاده ای بیرون  از مدار این کره ی خاکی را

روشنایی داد

تا روزی

مردی ققنوس تبار

تک و تنها

بی هیچ کوله ای

بی نام و ننگ

پی ِ  نگاه تازه ای

به ملکوتستان باور برود


                                                                              «بهرام باعزت»

کوچ

عاقبت جای پرستوهای  کوچ   را

در  بام  باور  پیدا کردم

نیمه شب گذشته از پشت دیوار ویرانه ی دل

نردبانی به پشت بام احساس گذاشتم

و تا بلندی ِ یک رستگاری ِ افقْ نما بالا رفتم

از قامت طغیانی ِ نور و ظلمت

 شفق ، جامه ای به رنگِ  «بی  فلسفه»  در  تن داشت

زمان با اشاره ی محوی از عدم همراهی اش عذرخواهی کرد

و من به پاس همه ی همراهی های زمینی اش

از بالای نردبان به او بوسه و درود فرستادم

جدایی همیشه سخت است

با همه ی ابراز سادگی در رفتار زمان

ابعاد بی مهار اشک را در چشمانش دیدم

و صورتم را دزدیده و  بی مهار  گریستم

هر کسی می داند که عادتِ تولد، گریستن است

و تولد ، سر آغازی از بی زمانی ست !

برای همین به ازل ، زمان بی آغاز نیز می گویند !

چرا که ازل ، همه ی محتوای  معنی ِ تولد و کوچی  بی آغاز است

و این شفافی ِ  رمز آلود

                   جای پرستوهای  کوچ در  بام  باور است                     

و اکنون من به این بام رسیده بودم


«بهرام باعزت»