تو هرگز از یادم نخواهی رفت
چه همایش این یقین
در تفسیر زندان باشد
و چه در تعبیر آزادی
حتی وقتی سفیر صبح کوچ
حقیقت مرا
از فضای گرگ و میشی از ایمان و کفر زندان باورم
بیرون بیاورد
و تا سرزمین ادراک آزادی
آنجایی که
رفته ای باز نیامده است
با خود ببرد
«آزادی»
این در بستر اندیشه های هذیانی ِ باورها خدا
خدای من نیست
خدای من لبخند توست
که اعجاز باران است
بارانی که
هم زندان می بارد
و هم آزادی
باران جاودانه ی چشمهایم
که در فصل بی ایستای عشق
رودخانه ی بکر دوست داشتن را
جریان داده است
تو نمی توانی از یاد من بروی
چرا که
«آزادی» و «زندان»
در اعجاز لبخند تو
استحاله شده اند
«بهرام باعزت»
به اوج خود رسیده ام
آنجائی که عشق را به چلیپای باور کشیده اند
از این افق
قداستِ تو در زبانه ی شعله ی جانم چه دیدنی ست
فقط چند جرعه ی دیگر شراره می خواهم
تا از ستیغ ِ مستی
گلاب ترین شراب جان را
در جام لحظه ی فنا بریزم
«بهرام باعزت»
تبسم می زنم به باران سردِ شبانه ی پاییز
که داغ دلم را باور کرده است
باور او
همه ی ناباوری ها به ریواس و نیلوفر را
تدفین خواهد کرد
و روزی
آسمان ابری و
داغ - رنگِ پس از باران پاییزی
به همه ی ناباوران
ادراک خواهد بارید
که شقایق داغ دیده
هیچوقت از شحنه ها و دشنه ها
توقع باغبانی نداشت
و دادا ! تک درخت بوته زارِ بی کسی هم
«بهرام باعزت»
یک روز بی هوا چشمم به آینه افتاد
نمی دانم چگونه در ورطه ی خاموش درونش لیز خوردم
و در کمال ناباوری با عکس تنهائی خودم روبرو شدم
عجیب بود نه صدای قدمی و نه لحنی از قانونی که آرامشم بدهد
من و عکس تنهائی ام انگار
در تنگنای زمان ، شعله و بادی بودیم که از سمت نهاد بشر ،
مدام اوج می گرفتیم و فرو می نشستیم
غمی موهوم به من تبسم می زد
شاید هم قیافه ی واقعی تنهائی ام بود
اما من چگونه می توانستم با لخت ترین اندام باور ،عشقبازی کنم
در حالی که آلوده به تردید بودم
اعتراف می کنم سفر به درون آینه سفر به تاریکی ست
اما این جاده ی پر از تهی ،
چنان امتدادش را در تو می ریزد
که صدای زنگ قافله ی گمشده ات را می شنوی
که از دوردست به گوش می رسد
برای همین هم هست که از آن بعد ،
همیشه میان تنهائی و خودم در آمد و رفتم
و از پشت آینه صدائی را می شنوم
که از تراشیدنِ پیکری یا تصویری از گمشده ام بر می خیزد
«بهرام باعزت»
غم ِ بی مهری ِ آنان که دلم می سوزند
آنچنان است که خون بر جگرم می دوزند
با ددآهنگ چه گویم سخن از زخمه ی عشق؟
که هماهنگ نشد لغلغه با نغمه ی عشق
هی بپرسند آنیمای تو کیست!
فرض اگر قحطی ِ دانستن و دانائی هست
به خدا اینهمه نیست!
.........
تیشه ی «بی تو سرودن» دستم
از سر دلتنگی
می تراشم سنگی
جوهرش : خون دلم
سوز: قلم
شاید این سنگ شود عاقبت از هستی و از نام و نشانِ ِ من علـَـم
نازنینا !
قفس ِ بی کسی و رنج ِ من آن دانه و آبی پُر داشت
که یهودای جفا در دل ِ عیسی انباشت
تو آنیمای پدید آمده از ققنوسی
حاصل ِ چاره ترین نسخه ی جالینوسی
مردی از طیفِ صبوری که به شیرین خودش باور داشت
در قماری تهی از باورها
ناکجاهای دلش را طی کرد
تیشه اش بر جگرِ خویش چو فرهاد گرفت
زندگی را قی کرد!
در برودت زده فصلی سخن ِ آینه ها
لکنت و گنگی ِ تصویرترین فاصله بود
که سیاووش ِ اساطیری ِ ققنوس تبار
مردِ صورتگرِ عشق
که در ادراکِ زمان سیرتِ بی صورتِ او ناگنجید
از دل ِ آتش ِ جانش که خودش را سوزاند
حجم ِ خاکستری آورد پدید
و آنیمایش خواند !
«بهرام باعزت»