-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 مرداد 1399 13:09
شب غریبی ست من هستم و شمعی که دارد سوسو می زند انگار او هم با سودای سرِ شوریده اش شوردیگری دارد من به حقیقت محراب می اندیشم به دو رکعت نماز عشق و او به پروانه ای که عاشق است و همه ی وجودش نیازِ عشق نسیمی ناکجایی شعله ی او را می لرزاند و دل مرا هم گویی زمانه ما را به همین کار ساخته است زمزمه ای می شنوم: «رکعتان فی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 مرداد 1399 16:39
راستی! من ت و را کجا دیده ام؟ این همان سوال اساطیری ست که از ازل تا ابد در کوچه پسکوچه های باوری تاریک همیشه با جواب او قرار دیگری داشته ام این پیاله ی لب پَر از ازل تا ابد سیه مستان ِ چشمان ِ تو را با لفظ ِ شرابی سالخورده همیشه جرعه جرعه در کام باورم ریخته و من از این جام مثل دل مواج مزرع گندم همیشه مستِ نسیمی از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 تیر 1399 19:30
و..... و اما..... و خوشحالم که اینجائی..... امیدوارم هیچوقت دنبال آن بهانه ای نگردی که این فضا را خط خطی جلوه داده است. نمی دانم! شاید اگر بجای آن بتوانی به این فکر کنی که وقتی یک نفر ، نیمه ی پنهانِ خودش را پروانه سان بر آتشَ شمعِ دلش به عشق نوازی و عشق بازی می بیند دیگر مجبور نخواهی شد در سنگلاخِ بهانه ، پاهای تاول...
-
یاور همیشه مؤمن !
یکشنبه 15 تیر 1399 18:50
نازنینم ! یاورِ همیشه مؤمن ! یهودای من ! باور کن در هیچ سمتِ سَحَر از تو به شکایت نخواهم نشست چرا که رسالتِ من و شمع تا سحَر سوختن است و اکنون که سحَر ندمیده تو هنوز یهودای وفادار ِ این مسیحائی بیا تا فرصتی هست قرار ِعشق را مرور کنیم و سحَر را نیامده به لحظه ای که حرفِ پنجره ها قرارِ سرخ خواهد بود سوگند بدهیم تا طلوع...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 تیر 1399 20:09
چه شبهائی که از دیوار بلند خیال بالا آمدم و به حجمِ ناباورانه ی تو در تنگنای هستی ام خیره شدم اما افسوس هیچوقت نشد تو را چنان که دلم می خواست ببینم زیبای من ! نمی دانم کدام محرم دل روزی در این حرم گفت که تو برای من هست که هستی ! برای اشکهای خاموشم ، برای دلِ همیشه تنگم ، برای سوزهای شبانه ام، و برای همه ی لحظه های پر...
-
چکامه ای به یاد پدرم که جهانش را عوض کرد
یکشنبه 25 خرداد 1399 12:14
از ازل گر چه که من بی کس و تنها بودم ای پدر رفتی و بر بی کسی ام افزودم گر چه که هستی من معنی تنهایی بود تو که بودی به خدا معنی تن ها بودم شد گذرگاهِ خزان ترجمه ی حالت من تا بدانی به چه حالی و چه حزن آلودم به عزیزی تو سوگند که از هر دو جهان من به یاد تو و با خاطره ات خوشنودم پندِ تو سمفونی ِ وحی ِ پیکبرها بود نرود لحن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 خرداد 1399 11:17
هیچ جای این دنیای بی سپیده وطن من نیست هیچ جای این دنیای بی سپیده سالهاست کودک تنهائی ام را درون گهواره ی زندگانی تاب می دهم و برایش لالائی می خوانم که در دشت بی نوسانِ خواب کابوس ِکجائی اش محو شود تا روزی که مسافری بی نشان از گرد راه سر برسد و مرا سوار بر جاده هائی پر از سکوت محض به یک دنیای ناتمام ببرد دنیائی که...
-
ایها العشق !
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1399 20:30
ایها العشق ! در جهانی که صدای قدم خواهش کس پیدا نیست و کسی شیدا نیست که روایت کند از مستی و بی خویشی ها همه جا هست تب و گرمی ِ احرام ریا و جوابِ نه به ادراکِ «شقایق شدن» است و مسیحای دل و جان به سر ِ دار ِ تن است رهرو ِ کعبه ی تو هست یکی ایها العشق ! بیا ! پا به پای هم از این قحط سرا در گذریم بهرام باعزت
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1399 10:44
هنوز وقتی از آن وعده گاه می گذرم تو در کلاس نشستی کنار پنجره هستی خوشم به هرچه که فرداست همیشه جای تو آنجاست همیشه و هر روز میانِ من و تو راز است که از چه پنجره باز است ! دبیر، محوری از درس و فصلِ مختصات کشیده در صفحه ی لاجورد ِ تخته سیاه چنان که انگاری کشیده نقشی از آه سبیل و موی سیاهش پر از غبارِ گچ است که درس می...
-
قسمتی از مثنوی غربال عشق
دوشنبه 25 فروردین 1399 12:52
منطقی گر پشتِ این آب وگِل است بی گمان درخلقتِ عشق و دل است آفتابی بر جهــــــان گر ناطقی ست از فــــــروغ آفتــــاب عاشقی ست عشــــــق را بر معرفت تا ریشه است هـر رگ و هر پی ز ما اندیشه است هــــــر کناری روشنی از نور ماست بر فلک رقصی اگر ، از شور ماست خـــــود فلاطــــــن منظرِ سقراطِ ما شـــــــــد اوستــا روزنی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 فروردین 1399 14:46
دلم مثل شعله ی فانوس سوسو می کشد دلتنگِ تو هستم . چه می شود کرد ؟ همیشه فاصله ای هست فانوسِِ آویخته از ستونِ نهانخانه ی باورم را بر می دارم و از نردبان زهوار در رفته ی سردابه ی زندگی ، پائین می روم تا مثل هر روز به دالانهای درونم سرک بکشم تاریکی ژرفی ست من هستم و باورهای بی شکلی که شبیه هیچ اند مثل غروبِ سنگی و سردِ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 فروردین 1399 19:15
شبی برای دیدن تو تا اوج خودم راه آمدم تا آسمان باورهایم تا لحظه های دیر و دوری که نقش پای کسی در آنها نیست حتی به یادگار روی تنه ی آن لحظه ها اسم تو را نوشتم راستی ! اسم تو چقدر زیباست و چقدر طرح اسم تو در لوحِ اوج من تماشائی بود شاید زیاد اهمیت نداشته باشد که بگویم اسم تو مثل آشنائی ِ یک لحنِ قشنگ و دلنشین به دلم...
-
کاش اندازه ی تصورم بودی
سهشنبه 27 اسفند 1398 17:12
دنیای بی حد و مرز حسرتم پُر است از هوای تو و حرفِ هوای تو هنوز الفبای نفس کشیدن است کاش اندازه ی تصورم بودی تا تصویرت را بر بوم باورم نقش می زدم و در این قحط سال زیبایی و تماشا با قلموی نگاه نقش تماشا را حماسه ای به زیبایی ِ قامتت می کشیدم بهرام باعزت
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 اسفند 1398 10:44
دیشب نزدیکهای سپیده که برای شانه زدن گیسوانت به پریشانکده ی خیالم آمدی قدم به قیمتِ جان بر داشتم که مبادا سکوتِ حبابی ِ باور ِ آمدنت محو شود پاورچین از کنار نرده های غم گرفته و دردْ رنگِ قلبم گذشتم و از سمتِ پُر ازدحام بوته های تمنا به اندازه ی خلاء ِ دلتنگی به تو نزدیک شدم انگار به سایه گاهِ حادثه ی عشق رسیده بودم...
-
تقدس
شنبه 3 اسفند 1398 13:38
به نام حضرت دوست تقدس هر چند استغراق مطلق بلکه حتی تأمل نسبی در باره ی تقدسی که در ذهنیتهاست خطری عمده از جنس بد آموزی دارد اما بی انصافی و شاید هم بی تعهدی ست که آیینه ی استنباط از تقدس ، جلایی چنانچه سزاوار این مفهوم است به خود نگیرد. بیشتر آدمها از تقدس ، درکی فیزیکی دارند و معمولاً به محض شنیدن واژه ی تقدس یاد...
-
خودشناسی مقدم بر جامعه شناسی است
سهشنبه 29 بهمن 1398 16:38
به نام حضرت عشق خودشناسی مقدم بر جامعه شناسی است مهمترین گذری که فکر و تداعی اش ذهن هر مسافر معرفتی را می گزد گذر خدا و ایمان به خداست. هرگونه معنا و تاثیر عاطفی و حسی و تعالی پذیری از این مفهوم نهایتا به اخلاق و اخلاقیات بر می گردد. اینکه کانت برای اخلاق استقلالی ذاتی قائل شده حقیقتی بلامنازع است. اخلاق چیزی هست که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 بهمن 1398 11:34
پاسخ آینه ها سنگی نیست برف و غوغای زمستان همه دلتنگی نیست همه دلدادگی و عشق، زمستان رنگ است دل هر فصلی نیز به زمستان تنگ است فصل دل بیشتر از عامه ی فصل که بهار است زمستان در اصل آنچه بخشیده به این فصل چنین ناموسی که به سر، شورِ قلم هست چو اقیانوسی سرگذشتی ست اساطیری و دقیانوسی: آن زمستانِ انالحق پیشه داشت انگار به خاک...
-
و اینک منم در رسیدن به تو
دوشنبه 9 دی 1398 16:30
پس از یک شبِ شور و عشق و نیاز که بود امتدادی به سوز و گداز چنین گفت پروانه با شمع : خیز! شرابِ رسیدن به پیمانه ریز و اینک منم در رسیدن به تو قدم جان ِ من ، جاده تو در این لحظه های شکوه و پُر از رمز و راز فقط یک نفس مهلتِ آن که از جام ِ چشمت بنوشم بده و با آن نگاه قشنگت شوم عشقباز که سهل است با چشم تو بس شدن به دستِ...
-
بر سنگ مزارم
سهشنبه 19 آذر 1398 18:08
رهگذر ! بی درنگ از سر ِ این وادی ِ خاموش گذر که در این خلوتِ بی رنگِ سکوت تهی از رنگ دلی مانده ز رنگینی ِ عشقی مبهوت غربتِ این دلزار غنچه غنچه به فراسوی سفر تا باز است بی درنگی اینجا تا ابد یک راز استبهرام باعزت
-
غم بی مهری آنان که دلم می سوزند
پنجشنبه 14 آذر 1398 09:45
غم ِ بی مهری ِ آنان که دلم می سوزند آنچنان است که خون بر جگرم می دوزند با ددآهنگ چه گویم سخن از زخمه ی عشق؟ که هماهنگ نشد لغلغه با نغمه ی عشق هی بپرسند آنیمای تو کیست! فرض اگر قحطی ِ دانستن و دانائی هست به خدا اینهمه نیست! ......... تیشه ی «بی تو سرودن» دستم از سر دلتنگی می تراشم سنگی جوهرش : خون دلم سوز: قلم شاید این...
-
گل افسانه ی من !
جمعه 8 آذر 1398 18:20
گلِ افسانه ی من ! از چه داری غم گلزار و چمن؟ دست تقدیر تو را در دل من کاشته است در کویرِ غربت که به جای شن داغ دردش انباشته است می دانم که تو از بی چمنی غمگینی آنچنان دلخونی که در اطراف خیال بر دلت شوق چمن می کند سنگینی قصه سازِ من و تو ای گلِ افسانه ی من! به یقین می داند قصه ی غصّه ی تو ، حال و هوای دلِ من روز کوچم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 مهر 1398 21:06
عجیب است هستی ِ تو در من ریشه دارد اما باور کن برای آدمهائی که تو نیستند پاپوش نمی دوزم انگار تو برای من هست که هستی عجیب است این روزها از خلوت کردن با خودم می ترسم تنها صدای ضربان خلوتهایم تو هستی عجیب است من ، تو هستم بهرام باعزت
-
جای پای دل
یکشنبه 17 شهریور 1398 10:07
یکی از ساده ترین و عمومی ترین و سهل الوصولترین برهانهایی که برای اثبات خدا اقامه شده برهان نظم است که دانشمندان زیادی هم در جهت تایید و هم در جهت تکذیب و انتقاد از ان حرفها زده اند. برهان نظم مدعی است که انسان با تامل در نظم طبیعت و هستی بدون استناد به هیچ برهان استعلایی دیگری می تواند به خدا پی ببرد و این واقعیتی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 خرداد 1398 10:13
می دانم روزی به تو خواهم رسید شاید هزارها سال باشد که برای این اتفاقِ ِ بی خلل لحظه شماری می کنم با اینحال همیشه دلهره ای تُرد سیاحتم در این حماسه ی رنگین را سنگین کرده است هزارها سال است لحظه ای را پیش چشمانم مجسم می کنم که وقتی به تو می رسم و تو تعجب پیشه از سوختگی ِ دلم می پرسی چه باید بگویم؟ سرگذشتِ عشق ، هرچه که...
-
غزل
چهارشنبه 7 فروردین 1398 16:53
به من ای عشق نشانی بده از هستِ خودم به تو سوگند تویی آن من ِ در دستِ خودم تو خودِ برترِ من را که به من بخشیدی دل بریدم به همان دم ز خودِ پستِ خودم در موِستان تو پیوسته از آن ســـرمستم تا نباشم به دمی غــافل و پیوستِ خودم کوچه سار و گــذرِ رَستن و وارستگی ام ! تو رهاندی مــن وامانده به بُن بستِ خودم ساقی ام ! عشق! تو...
-
نگاهی از جنس قفس
شنبه 11 اسفند 1397 18:13
نگاهی از جنس قفس نویسنده : بهرام باعزت شاید این دلنوشته از نظر تنوع حوزه ی مضمون، اطلاقی به تنها پنجره ی موجود بر هستی نیز باشد چرا که تار و پود نگاهی که به عشق و شور دارد تماشایی از درون قفس است. استاد شهریار بیتی ترکی در سروده ای تحت عنوان «بلالی باش» دارد که : حق حیات یوخ داها بیزلره چوخ بیوگ باشی زندانمزدا حقیمیز...
-
چه ضرورتی هست که به خدا قائل باشیم؟
یکشنبه 28 بهمن 1397 11:22
چه ضرورتی هست که به خدا قائل باشیم؟ نویسنده : بهرام باعزت منظور از خدا ، موجودی نیست که اظهار و اثباتش و قرب و انسش بواسطه ی عبادات و ریاضات حاصل شده و از این طریق وجودش مکشوف شود. منزلی از شناخت و معرفت که به جرأت می توان گفت منظرموجودیت خداست منزل «نیاز» است: یعنی انسان نیاز به خیال خدا دارد و برای همین از بدو ورود...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 بهمن 1397 18:12
به نام حضرت دوست دانش زندگی نویسنده : بهرام باعزت در این یادداشت ، پرده ی اول دانایی را به خانم دیکنسون (امیلی الیزابت دیکنسون-1830-1886- شاعر آمریکایی) اختصاص می دهم که او را به علت خلوت گزیدگی و انزوا طلبی شاعر معتکف نیز گفته اند . او تحصیلات چندانی نداشت . دکتر الهه ی قمشه ای او را به سبب اینکه با ایهام سخن گفته...
-
غزل
پنجشنبه 13 دی 1397 10:36
صبــــرِ دریا دُرّ را تا تار و پـــودی پرورد خونش افتد در دل از بس دیر و زودی پرورد بلبلِ صبحِ ســـــرای نا امیدی خون به دل عمرِ شب را در گمانش تا حدودی پرورد از جهان بگسستم و خلوت گزیدم تا خیال هر مجال از روی تو نقش ِ ورودی پرورد بوی تو در تابِ مـــــوی دلربایان خاطری از جهــــانِ دیگــــری ماقبلِ بودی پرورد در تصور...
-
یک جرعه از شراب خدا
سهشنبه 20 آذر 1397 11:00
یک جرعه از شراب خدا فیلسوفی آلمانی می گوید اگر قرار باشد روزی خدا خودش را به انسانها نشان بدهد یقینا به شکل سکوت خواهد بود. چنانچه سخن جبران خلیل جبران نیز اشاره ای ضمنی به این امر است که: حقیقت واقعی در سکوت نهفته است. حسین ابن منصور حلاج سکوت را چنین آینه داری کرده است که: آدم یابنده لب نمی گشاید و آدم گوینده...