-
بروز و کمون جمال جانان
پنجشنبه 5 آبان 1401 11:42
هر جا که دلی ست در غم تو بی صبر و قرار و بی سکون باد هر کس که ندارد از تو دردی از حلقه ی وصل تو برون باد آنهایی که در ساحت معنا و روان شناسی باور تحصیل معرفت کرده اند می دانند پاردوکسهایی در این محدوده وجود دارد که البته در نگاه و نظر دیگران می تواند تناقض و تباین جلوه کند. برای فهم بهتر جمله ی آخر ، مثنوی معنوی...
-
تنها دلم خواست که بنویسم و فقط همین
پنجشنبه 28 مهر 1401 11:04
می دانم با معلول آغاز کردنِ سخن، عطفی بی معطوف به نظر خواهد رسید اما تنها دلم خواست بنویسم و فقط همین. بعضی مورد و مولودِ نادر و کاملا استثنایی در حالات دردناکیِ آدمی اتفاق می افتد که بیشتر به اجتماع ضدّین شباهت دارد . حالت و موقعیتی که خودت را در عین آنکه می شناسی اما نمی شناسی . به تن و جسمت رنگی از دل می زنی ....
-
به نام حضرت عشق
چهارشنبه 20 مهر 1401 17:40
این فرصت و وقت را جهت نگارش پستی جدید به مصداق این بیت از حضرت مولانا : صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق و نیز به حکم این بیت از حضرت حافظ که : وقت را غنیمت دان هر قدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی مغتنم می شمارم ضمن اینکه خود وقت از مفاهیم و اصطلاحات مهم عرفانی است که از جنس...
-
فرازی از مثنوی سفر (قسمت آخر)
یکشنبه 30 مرداد 1401 10:32
اگر توفیق بار عام یابی «رسیدن» را به منزلگه شتابی به محضرگاهِ او داری سلامی سلامی کز دلت دارد پیامی سلامی گفته ام من بر «رسیدن» شنیدن کی بود مانند دیدن سلامی که پیام عاشقی داشت نهال دل به خاک سینه می کاشت من و آن دلبرِ محصورِ زیبا حصار عشق را کردیم احیا که زندانی ِ دردِ عشق باشیم درِ زندان آزادی خراشیم دلی که بند...
-
فرازی از مثنوی سفر (قسمت دوم)
پنجشنبه 13 مرداد 1401 16:28
به حرفِ نازک و با ناز توأم دلم را نازکانه ریخت در هم جوارش بر زمان گو مهدِ خوابی کزو شد بی زمانی آفتابی شدم روشن ضمیر از بی زمانی که دیدم آشکارا هر نهانی ازین روشن ضمیری هست روشن که روشن بر ظرایف شد دل من نبود او دیگر آن طفل ِ شکر ریز که بود او دختری اکنون دل انگیز سیه پوشیده سر تا پا چو ابری که طوفانی کند هر بحرِ...
-
فرازی از مثنوی سفر تا کودک درون (قسمت اول)
دوشنبه 10 مرداد 1401 18:11
به یک گاهی بیا بی گاه باشیم بیا تا یک قدم همراه باشیم شود گر مختصر با من ره آیی چه دیدی ! شاید آیی تا رهایی اگر چه ما به هم یک ناشناسیم ز یک مو آشنایی گر چه تاسیم ولی ما که کسی جز هم نداریم به غیر از بی کسی ما غم نداریم دراین غربت سرا زانو به آغوش چنین غم کی شود ازمافراموش؟ غم و ما معنی آن جمع باشد که در اوجان ما چون...
-
دردی ست درد عشق که هیچش طبیب نیست :
سهشنبه 7 تیر 1401 19:08
بهرام باعزت
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 اسفند 1400 20:17
بهرام باعزت
-
به یاد پدر
دوشنبه 25 بهمن 1400 18:38
دلم گرفته است کاش باران بیاید و با صدای شُرشُرِ قطره هایش یک دل سیر ببارم و گریه کنم ای پدر ! وقتی با خیال تو همآغوش می شوم دلم می خواهد از اوج هزاران پائی ِ خواهش در همه ی وسعتِ این خاکِ سیاهکار که گناهکارانه تو را از من گرفت لذتِ با خیالِ تو بودن را ببارم و مثل باران ، شستن ِ سیاهی را ایثار کنم اما این روزها هیچ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 دی 1400 10:40
این صمیمانه ترین دار و ندارِ عاشق است که به عشقی که همه دار و ندارش رفته در راهش ز دست از صمیم دل بگوید که تو درمانی مرا ! آفرین و آخرین دلبسته ی جانی مرا ! یاد دارم سال ها قبل از سفر در «زندگی» در حصار صبحی از مِهرِ حماسه غرقِ در بالندگی در سراسیمه ترین مجنون تباری در جنونِ لیلیِ خواهندگی عاشق زیباییِ یک زن شدم یا...
-
یادمان یک عشق مقدس
شنبه 24 مهر 1400 17:16
هوای پر زدن از خاک ، از مرحله ی جنون گذرم می دهد می اندیشم که شاید بعدِ عمری حبس، به گور فطرتم روزنه ای باز شده است اطراف را با تردید می پایم .نعش باد کرده ی دلی پر از خون روی دستم مانده است حسی می گوید که باید کاری بکنم حال و هوای عجیبی دارم انگار سوگوار کوچه ی خالی از کسی هستم خالی از نگاه زیبائی که هر روز به قفسم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 مرداد 1400 18:53
باران که می بارد سر حوض می روم و از پشت شیشه ی اشکم تصویرت را در حوض نگاه می کنم و مثل همیشه تصویرت از قطرات اشک و باران به حرکت در می آید و من لبخند زنان رقصیدنت را به تماشا می نشینم بهرام باعزت
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 مرداد 1400 11:06
دختر یک کتابفروش وفق علاقه اش به کــــتابخوانی همه ی کتابهای پدرش چه آنهائی را که به عنوان کتابدار محفوظ نگه داشته بود و چه آنهائی را که به معرض فروش گذاشته بود مطالعه می کرد. از شانس خوبش دور و برش پُر بود از کتاب های جورواجور . اینبار کتابی که سراغش رفت همه جایش رد پای خیال را می شد دید. او برای اولین بار پس از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 تیر 1400 19:26
در شبی تاریک و مه آلود در دهکده ای مرموز و دورافتـــاده با فانوس نیمه جان و دودآغشته ای سراغ خانه ی کـدخدا را می گیرم کسی نیست که چیزی بداند و من در حالیکه گم شده ام خودم را جلوی در خانه ای می بینم با دلهره و ترس چند ضربه کوچک به در می زنم یکی در را برویم باز می کند در سیاهی شـــــب نمی توانــم چهره اش را ببینم بی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 خرداد 1400 18:22
ای ناشناس ! که چهره ی دل من در باورستان نگاه زیبای تو پیداست و درجاده ی آغاز بلوغ من با من همسفر شدی تو همزاد من نبودی اما در بوم چشمهایت نقش صورت احساس نقش «آدم» ی بود که بی شمار در میخانه های دلدادگی هوای تکرارِ مستی ِ دل دادن داشت و از هستی گم شدن و وقتی به آخرین میخانه ی هوشیاری رسیدیم به رستاخیز تکامل تو با من...
-
گذری به یک خاطره
دوشنبه 10 خرداد 1400 11:05
امروز عصر ، باغ خیالت که در گشود شوقی دلم ربود بوی تو تا حوالی ِ آن کلبه ام کشاند عشقم به سر نشاند دردم به در نشاند باور نمی کنی ! آن جنگل ِ خموش آن خلوتِ چموش حتی مهِ غلیظِ همیشه تنیده اش انبوه برگ و خش خش ِ رام و رمیده اش آنجا هر آنچه هست دارد به یاد و بوی تو پیوندِ ناگسست آن جویبار دره ی باریکِ بی بدیل همزادِ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 فروردین 1400 10:44
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 فروردین 1400 17:24
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اسفند 1399 18:29
دل چگونه و کی می لرزد؟ قسمت پنجم (قسمت آخر) فرض کنید کودکی در خانواده ای زندگی می کند که والدین به فلسفه علاقمند هستند و به اصطلاح اهل فلسفه اند. بدیهی ست که هر وقت مناسبی که پیش می آید در این خانه بحث های فلسفی به میان می آید و این مصاحبت ها به هدایت هایی ناخواسته می انجامند که در وجود کودکان نقش می بندد. یعنی آن یار...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اسفند 1399 18:50
دل چگونه و کی می لرزد؟ قسمت چهارم در نخستین چشم انداز ممکن است تصور شود اصالت چیزی است که باید با آدمی به دنیا بیاید و کسی که همراه خودش اصالت را به کره ی خاکی نیاورده دیگر امیدی به او نیست. برخلاف تصوری که هست اصالت با ساده بودن حداقل در این مقاله به یک معناست. از آنجایی که همه ی موجودات متعلق به هستی اند و تک تک...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 اسفند 1399 18:43
دل چگونه و کی می لرزد؟ قسمت سوم یک انحراف باوری در رابطه با لرزیدن دل و دوست داشتن و عشق وجود دارد که اخیرا هم توسط سخنرانهای عالم حقیقی و مجازی مطرح می شود که هر انسانی برای یکبار عشق واقعی را تجربه می کند و بعد از گذر از این عشق اولیه ، دیگر هر تجربه ای در این خصوص اتفاقی فرجامی و به اصطلاح نمادین است و نه رخدادی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 اسفند 1399 17:22
دل چگونه و کی می لرزد؟ قسمت دوم آنچه در خصوص این تحول و تغیّر به طور مثبت و موثر قابل احترام است تازگی و نو شدنی ست که حاصل شده و به این ترتیب روح هنر را توان بخشیده است. در نظر عده ای از هنرشناسان هنر چیزی نیست جز وارونه نشان دادن چیزهای آشنا یا ناآشنا کردن چیزهایی که برای همه قبلا آشنا بوده اند و این تعبیر خیلی به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 اسفند 1399 20:10
دل چگونه و کی می لرزد؟ قسمت اول در بافت فهم و درک عامه و شاید در نظر بعضی از اهل ادب نیز عقایدی افراطی وجود دارد که لرزیدن دل را از جانب یک زیبایی افراطی و خاص می دانند. خاص و افراطی به این معنا که یک زیبایی در شخصی یا شئیی یا چیزی باشد که مقداری بیشتر از زیبایی موجود در موارد دیگر هست. انگار که برای زیبایی عیاری...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 بهمن 1399 17:21
باز در سراپرده ی خواهشم غربتی سنگی سایه انداخته است همه ی لحظه های زمان ِ پشتِ سرمانده گواهی می دهند که دلم برای تو تنگ شده است با چراغ دود گرفته ی خیال از پستوهای تمنائی بی فلسفه عبور می کنم و از حاشیه ی پشتِ سر مانده ی زمان ، به سایه روشنهای خلوتِ باورم می رسم تا نگاه کار می کند تنها توئئ و تو نمی دانم در کدام سمت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1399 17:04
و خیال تو جاده ی بهشت است و من مسافری ناتمام گاهی با تنهایی ام لبِ این جاده می نشینیم و در ابدیت چشمهای تو به بهشت اقرار می کنیم و در آغوش خیالت هر لحظه صد بار می میریم و زنده می شویم همیشه لبخند تو ما را با سفر آشنا می کند و ما سیبی از بهشت این آشنایی می چینیم و با ایمانی به وسعت واژه ی دلتنگی به همه آدم هایی که بهشت...
-
نثر ادبی
شنبه 13 دی 1399 17:49
از وقتی تو را دیده غیر از صدای عشق نشنیده آواز بلندی از جنس رهایی که هیچگاه در پرده ی تنگ شنوایی نمی گنجد هر آن تصویری که از قلموی نقل بر دیباچه ی عقل از بهشت وجود دارد را در نگاهِ زیبای تو دیده طبیبِ دل بیمارم ! بگذار فاش بگویم که دلم از وقتی صدای عشق را شنیده بهشتِ دوست داشتن را در چشمهای زیبای تو دیده بهرام باعزت
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 آبان 1399 13:21
گلی از باغ دلم چیدم هدیه ی یار در هوایی سحری غرقِ بهار دیدمش در گذرِ کوی قدیم پا به دل ، چشم خمار قامت وحشی او رنگ طراوت ها بود رنگ محراب نماز رنگ ایمان رنگ آتش در مهر رنگ طاعت ها بود پیش آن قامتِ مست ساغر از دل بایست تا به خود آیم و گل هدیه کنم دل من رفت از دست بهرام باعزت
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 شهریور 1399 20:07
پاییز ! خوش رسیده ای و خوش نشین کنون دارم برای تو سخن از عشق و از جنون آیینه ناتوان به تجلی ِ روی ماست بینیم خود در آینه ی روی هم کنون کیفیت جنون منگر جز به حال ما که سلسله گسسته ی دهریم و ذوفنون از شورشی که صبح قیامت به پا شود با قامتش نهاده به پشتیم آزمون آموخت پیر عشق به ما کیش عشق را آیین و دین فرو بگذاریم و چند و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 شهریور 1399 11:31
در قصه ی ما همیشه دل بر باد است این قصه حدیث هر چه بادا باد است معشوقه به عقل ماند عاشق بر عشق از عقل همیشه عشق بر فریاد است عیسی به صلیب،خلق را رحمت خواست یعنی که خدا و عاشقی همزاد است معشوق و خدا به کعبه ی دل یکی اند تحصیل علوم دل از آن الحاد است فرق است میان کعبه های دل و گِل ایمان یکی و دیگری ارتداد است در عشق ،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مرداد 1399 11:52
موتر از مویت شدم در حسرت گیسوی تو سوی چشمم گم شد وپیدا نکردم سوی تو آنکسی که گم شود در کوچه های آرزو پی برد بر حالتِ گمگشتگان کــوی تو بی قرارم در هوای آن قرارِ اولین آنچنان که بُرده دل از من هوای بوی تو چرخ گردون گر نگردد بر مراد ما چه غم مهر و من گردیم خود بر دور ماه روی تو عاشق گم کرده دل را ناامیـدی نارواست با...